تصویرهای نوشته دار نکته دار آموزنده و استاتوس های بامعنی با موضوع بچه که بودم، جمله عکس های متنوع همراه و متن های خیلی زیبای حسرتی، جملات تصویری ویژه و عکسای فانتزی و جالب راجب کوچیک که بودیم واسه متن پروفایل، تصاویر و تکست های درخواستی خواندنی، یادداشت های تصویری عالی درباره بچه که بودیم برای پروفایل، طراحی شده مناسب خواسته های شما عزیزان.


بچه که بودم

وقتی برام چتر میخریدن دیگه بارون نمیگرفت

وقتی کفش نو میخریدن دیگه مهمونی نمیرفتیم

وقتی مشقامو مینوشتم معلم مشقارو نمیدید

این روزامم تا وقتی حالم خوبه دورم شلوغه!

وقتی به دوستام نیاز دارم دوستام غیب میشن و دیگه نیستن!



بچه که بودم... فکر می کردم تنهایی یعنی وقتی هیشکی خونه نیس...


***********************


بچه که بودم مادرم میگفت تو انار یه دونش بهشتیه هیچکی نمیدونه کدومه منم از شوق به دست آوردنش همش از این میترسیدم که نکنه یه دونه اش از دستم بیوفته و نکنه همون یه دونه بهشتیه باشه انقدر از ترس می لرزیدم که بالاخره از دستم می ریخت ....تو مثل دونه اناری ...از اولشم میدونستم انقدر از ترس افتادنت می لرزم که از دستم میوفتی.

(محمدرضا فیروزجای)



بچه که بودم یکی بهم گفت اگه یه ارزو کنی و قاصدک فوت کنی اون ارزوت براورده میشه خب پس آرزو میکنم این زندگی تموم شه فووووووووتتتتتت


***********************


بچه که بودم خیال می‌کردم همه چیز مال من است! دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد، بعدها یکی‌یکی همه‌چیز را ازم گرفتند! (عباس معروفی)



وقتی بچه بودم می گفتم دنیا چقدر خوبه و قشنگه این همون زمانی بود که دنیام فقط عروسک وخاله بازی بود...وقتی رفتم مدرسه به خودم گفتم دنیا چقدر خوبه اما یه ذره سخته این همون زمانی بود که فهمیدم الفبا چیه...وقتی که به جایی رسیدم که همه چیزش برام پوچ بود به خودم گفتم دنیا چقدر نامرده و کثیفه این همین الان است که فهمیدم عشق چیه و با آدم چیکار میکنه و اعتماد برا چیه. به امید روزی که بفهمم مرگ چیه و طعمش چه جوریه.


***********************


بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قل میخوردم و تمام شیرین کاری هایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بماند... فقط میخواستم بیشتر بمانند ...
دیرتر بروند...اصلا نروند...بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن هر کسی خودش دوست داشته باشد می ماند ،بیشتر هم می ماند ...مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد میرفتم جلویش قل میخوردم که بمان...دیرتر برو... بزرگ تر که شدم وقتی جلوی دوستم قل میخوردم که بماند و آنقدر قل خوردم که افتادم رو سراشیبی و پرت شدم فهمیدم مامان راست میگفت...

مهمان دوست و شوهر و همسر ندارد هر کسی بخواهد می ماند نخواهد میرود....

حالا تو هی قل بخور هی شیرین کاری کن.


***********************


یادمه بچه که بودم یه روز مدام پلکم می‌پرید، مادربزرگ بهم گفت این نشونه‌ى اومدن مهمونه. از اون روز و اون سال نمی‌دونم چندبار دیگه پلکام پرید ولی می‌دونم که از اون روز و اون سال هنوز مهمون نیمده... سلام! قدم بگذار بر سرمان، این جا خانه‌ی خود توست اگر بپذیری...


******************


بچه که بودم فکر میکردم سردتر از بستنی چیزی وجود ندارد... حالا که فکر میکنم میبینم سردتر از بستنی قلب آدم‌هاییست که تا می‌فهمند دوستشان داریم ما را ترک می‌کنند...


******************


وقتی بچه بودم

غم بود... ولی کم بود...


******************


وقتی بچه بودم

آدمهای باهوش رو تحسین می کردم

هر چقدر بزرگتر شدم

آدمهای مهربان رو

تحسین می کنم!


******************


بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود،

با بندای مشکی، عاشقش بودم!

آخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخرید؛ میگفت زود کثیف میشه.

ولی این وسط یه مشکلی بود؛ دو سایز برام بزرگ بود.

مامانم گذاشتش تو انباری، گفت یکم که بزرگتر شدی بپوشش.

خلاصه دو سال گذشت! مامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شده.

اونقدر ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم!

آخه توو کل این دو سال، هر کفشی میخریدم با خودم میگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسه!

رفت و از انباری آوردش بیرون با ذوق در جعبه رو باز کردم، ولی خشکم زد!

اصلاً اونی نبود که فکر میکردم!

یعنی توو کل این دو سال اونقد واسه خودم بزرگش کرده بودم که قیافه ی واقعیشو یادم رفته بود!

با خودم گفتم: "این بود اون کفشی که به خاطرش رو همه ی کفشا عیب میذاشتم؟! این بود اون کفشی که به عشق این که بپوشمش این همه منتظر موندم؟"

یکم فکر کردم دیدم همیشه همینه!

یه سری چیزارو، یه سری آدمارو تو ذهنمون بزرگش میکنیم که واقعیتشونو فراموش میکنیم

ولی وقتی باهاشون دوباره رو به رو میشیم،

تازه میفهمیم اصلا ارزش نداشتن که این همه وقت، فکرمونو مشغولشون کردیم...!



بچه‌تر که بودم و با مامان خرید میرفتم،

وقتی یه چیزی میخریدم،

مامان میگفت دیگه به ویترینا نگاه نکن،

فقط حواست و نگاهت به اونی باشه که تو دستته

اونی که انتخابش کردی،

چون انتخاب خودته،

خوب و بد انتخابت بوده پس باید به انتخابِ خودت احترام بذاری،

نه که تا چشمت خورد به یه چیز بهتر پشیمون شی از انتخاب قبلیت...

ولی من که دست تو دستِ دخترم برم خرید بهش میگم،

اول خوب نگاه کن دور و برتو،

بعد انتخاب کن...

یه چیزی رو انتخاب کن که حتی اگه هزار تا چیز بهترم دیدی باز اون به نظرت از همه بهتر بیاد،

نمیتونی بعد انتخاب کردنش جلوی چشماتو بگیری که نبینی چیزای بهترو

ولی میتونی یه چیزو انتخاب کنی

که چشمات نخواد بهتر از اونو ببینه حتی...

 (فاطمه جوادی)


******************


بچه که بودم...

هیچکس حرفم را باور نداشت

سر آخر

جان مادرم را قسم میخوردم

تا باورشان شود

آخر میدانی جان مادر به

جانمان بند است

حالا که تو باورم نداری

مجبورم...


******************


وقتی بچه بودم از ارواح

میترسیدم وقتی که بزرگ

شدم فهمیدم آدما ترسناکترن


******************


کاش می توانستم

مانند زمانی که بچه و

نادان بودم آهسته بخوابم...

خواب راحت بی دغدغه!



بچه که بودم وقتی کار اشتباهی میکردم مادرم میگفت:

«اشکال نداره حالا چیکار کنیم تا درست بشه؟»

اما مادر دوستم بهش میگفت:

«خاک بر سرت یه کار درست نمیتونی انجام بدی»

امروز هر دو بزرگسال و بالغیم.

وقتی اتفاق بدی می افته اولین فکری که به ذهنم میاد «خب حالا چیکار کنم؟»

اما دوستم با مواجه شدن با اتفاقات بد عصبانی میشه و میگه «خاک بر سر من که نمیتونم یه کار درست انجام بدم من چقدر بدبختم»

حرف های امروز ما و احساسی که به فرزندمان میدهیم تبدیل به صدای درونی فرزندمان خواهد شد،مراقب باشیم چه پیامی برای همه عمر به فرزندانمان میدهیم.


******************


بچه که بودم یه جوجه داشتم، خیلی دوسش داشتم فکر میکردم اونم منو خیلی دوست داره!

هرجا میرفتم دنبالم میومد :)

یه روز دوستم اومد خونمون، یکم بهش غذا داد شروع کرد دنبال دوستم راه رفتن...

دوستم که رفت_ از بالا پرتش کردم پایین، جوجم مُرد!

خیلی ناراحت شدما ولی جوجه ای که با چارتا دونه منو فراموش کنه رو نمیخواستم ...

هنوزم همین اخلاقو دارم یا یه چیز مالِ منه یا تو زندگیم هیچ جایی نداره :)


******************


بچه که بودم همیشه میترسیدم تو آب دریا غرق شم. بزرگ تر که شدم تو چشمای تو غرق شدم. جلو چشمای تو بچگی کردم...


******************


خیلی بچه بودم نمیدوستم عشق چیه،

فقط میدونستم وقتی اون تو کوچه بود؛

منم باید می بودم...!!!



بچه بودم فکر میکردم تنهایى یعنی وقتی که کسی خونه نیست!


برای دیدن استیکرهای تلگرامی و یا تصاویر بیشتر از لینک های پایین استفاده نمایید.

استیکر